گفتنیها کم نیست ! ..تو

Friday, March 25, 2005

بوی عيدی... بوی دود...بوی كاغذ رنگی

بوی عيدی... بوی دود...بوی كاغذ رنگی

بوی تند ماهی دودی وسط سفره نو

بوی ياس جانماز ترمه مادر بزرگ

با اينا زمستونو سر می كنم

با اينا خستگيمو در می كنم

شاديه شكستن قلك پول

وحشت كم شدن سكه عيدی از شمردن زياد

بوی اسكناس تا نخورده ی لای كتاب

با اينا زمستون و سر ميكنم

با ايناخستگيمو در ميكنم

فكر قاشق زدن يه دختر چادر سياه

شوق يك خيز بلند از روي بوته هاي نور

برق كفش جفت شده تو گنجه ها

با اينا زمستونوسرميكنم

با ايناخستگيمو در ميكنم

عشق يك ستاره ساختن با دو لك

ترس ناتموم گذاشتن جريمه های عيد مدرسه

بوی گل محمدی كه خشك شده لای كتاب

با اينا زمستونو سر ميكنم

با اينا خستگيمو در می كنم

بوی باغچه بوی حوض عطرخوب نذ ری

شب جمعه پی فانوس توی كوچه گم شدن

توی جوی لاجوردی هوس يه آب تنی

با اينا زمستونو سر مي كنم

با اينا خستگيمو در ميكنم

با اينا زمستونو سر مي كنم

با اينا خستگيمو در ميكنم


« شهيار قنبری »


Tuesday, March 15, 2005

چهارشنبه سوری

از مراسم و آيين ها ی بسيار مشهور در ميان ايرانيان ، همانا «چهارشنبه سورِی» يا در گفته ی عام « چارشنبه سوری » می‌باشد . در دوره وباز خوانی تاريخ رسومات اين ديار كهن ، باز هم به ردپايی از مفاهيمی كه شايد در نگاه اول ، بسيار بی ارزش جلوه كنند ، برخوريم ، ولی با كمی حوصله و موشكافی از اين آثار سرانجام پرسه های ساده انگارانه را ، قدمهايی‌هر چه استوار انه تر در جهت نيل هر چه بيشتر و بيشتر در جهت كشف ديار آشنا و دور فرهنگ ايران زمين ، می يابيم .

در حركت از طلوعی كه به ابرهای فراموشی سپرده شده ، ودر تند باد غريبگـی ها می رود كـه هـر چه بيشتر در تيرگی فراموشی غرقتر گردد ، بياييد ! تا سپيده دمان خويـش يابيـم ، باز به او نـازيم . كه نخستين پيامش چيزی جز « جشن اتحاد » نشايد ، به ميهمانی همبستگی رفتن بايد . از باستانيمان پرسان پرسـان ، رسيديم به روزگـاه موعد، كه سه شنبه ی آخر سال باشد ، فـراخوانـمـان رخ سيـه و تبسم روی « حاجی فيروز » بود . ده روز مانده به نوروز ، نم نمك از واپسين نفسهای زمستانی زمزمه می كرد :

<>

حــاجــی فـيـروزم مـن

ســالـی يـــه روزم مـن



<>

ارراب خودم سامبله بلیکم ارراب خودم سرتو بالا کن
ارراب خودم بز بز قـندی ارراب خودم چـرا نمـیـخنـدی

حــاجــی بـاز خـبـر داره

.......

حــاجــی بـــی خـبــره

.......


<>

تن پـوش سـرخ گونـش نـويـد سرخـوشـی اسـت ، آغـازی پس پايانی است ، انتهايی از كهنگی ها ، دلمردگيها ، بـا شـعـلـه ای رقـصـان توامـان با جشن و آوازی است :

زردی مــــــن از تـــو

ســرخــی تـــو از مـــن

روشناييمان خاروخس سال رو به اتمام ، نيك رسميست ، پاكيزه شويم سر انجام . نه گمـان بـوده نـه تصميم ، بينيم ! كه ما از چه دورانی هم جبهه ی سبز بوديم ! . تازه تازه ها نبرد با زشتی و پلشتی در گمانمان رنگ می گيرد ، شايد ، رزمی جنگی درگيرد ، ببينـيم ! كه ما از چه دورانـی هـم جـبـهـه سـبــز بوديم .

می سوزانديم زردی ،‌ می يافتيم سرخی . لباس « حـاجـی » نشـان جـهـان زنـده ، رو‍ ی او مايـه ی نشاط و خنده . هفت نقطه از هفت نشان و هفت آسـمان . پريدن از هر كدام سلامی به ديگر جهان .در هـر پريـدن بدرود با سسـتی و كرختـی و درود به طراوتـی‌ هـمـچو اخـگـرهای هميشه به رنگ جوان . در اين هياهو ، احترام بود خانه ی نخست ، بر هر بزرگتری بايد گفت پيشكسوتی از آن توست .

تقدس ، نه پرستش ! كه نشانی حياتيست ، آتش و نور ، مظهر فروغ يزدانيست .

حال در جشنی با شكوه حاضريم ،كه هر لحـظه و ز هـر چه به كار آيـد برای دفـع بلـا و سيه اقبالی سود می بريم . زان جمله مراسمـی تـحـت نام « كـوزه انـدازی » بوده ، دور گـردد شـوم آلـوده ، با ايـن ترتيب عمل ميشـده كه هر خانـواده تـكـه‌ای زغال كه نـمـادی از سـيـه بخـتی خوانده می شد ، تكه‌ای نمك كه نماد شور چشـمی و كوچكترين سكـه‌ی رايـج هر زمان را كه نماينده تنـگدستی بر شمرده می شد را مسافر « كوزه » می‌كردند ، و بعد از چرخاندن دور سر تك‌تك اعضای خانواده شان ‌، بر مسافران و مركبشان ترانه ی سقـوط از بلندترين قله ی آشيانه ی خويش می خواندند . بدرقه كلامشان ، زمزمه می كردند : « درد و بلـای خـانه را در كوچـه ريختم » سيه بختی و شور چشمی به دور ، سكه ها هم نصيب فقير بی‌ زور .

پس « كوزه اندازی » می رويم كه پيش دستی پذيرايـيـمان مـمـلـو از آجيلهايـی شود كه درهر بلـع گره ای را می گشايند ، خواننده شان « مشكل گشا » ، هر مراسمی پس مراسم پيشی شروع می شود ، «‌ قاشق زنی » می آيد پر شور و سر و صدا ، هفت ميوه ، هفت نشان ، هفت شيرينی جاودان . شايد ائانه پردازی حال ديگر غريب است ولی گر نظر افـكنيم ، بينيم ، تا چه حد ، دستگير ، سخاوتمند مآب بوديم ، توانگر دستگير می سروديم . به ياد آريم وگـرنـه به حـال زاريـم ! . اگـر هم خانه ای قاشق زنان را با توشه ای همراه نمی كرد ، حال و روز آن خانه بود زرد ، كه بايد بر مقيمانش چاره ای كرد .

در ادامه گزار مراسمی بود كه مختص به زنان صورت می گرفته ، بيشتر هم در مورد « بخت گشايی » از او ياد می شده ، دغـدغـه ها ی زنانه كه اگـر سـفـر رفته ای داشتـنـد سلامتش از دستـرس شـور بختی بماند آسوده .

با نگاهی اجمالی در می يابيم كه اجدادمان به نيك بختی تا چه حد بها می دادند ، آرزو‌ی پيروزی در هرزمان در بالاترين ستيغ آرزوها بوده است . دستگير‌ی و گشاده دستی عادت بوده است .

مراسم ها در همين نقـطه اتمام نمی يافتند ، بلكه شايد بتوان گفت از قديميترين خاستگاه های اين قوم اصيل و قديمی ارج نهادن بر امر ازدواج بوده كه در همين راستا مراسمی با نام « شال اندازی » در گذار آزمونی قرار می گرفته ، تا شايد هر جوانی توانست همانا بر خاستگاه قلبی خويش دست يازد . برگزاری مراسم تقريبا بر درود گـويـان شـامـگـاهـان ، تـقـديـم می شد ، به گونه ای كه هر شخصی كه تمنا‌ی‌ وصال با دختركی در همسايگیشان را در دل می پرورانـد ، بـا انـداختن شالی در حياط دلبرده اش تمنای ادامه حيات در كنار او را داشت . می گذرد ، اگر خانواده ی مذكـور ، بـه شيرينی ، درب آشيانه مراد می آراست ، بر آن خواست ، انديشه ی آری ، می پروراند ، وگر با ترشی ، مراد را ، از مقصودی ديگر بايد خواست .

حال در انتها با نظری بر مقاله ای از « سعيد نفيسی » با عنوان « چهارشنبه سوری » نظاره ای هر چند كوته بر مراسم خاص از شهرهای اين سرزمين پهناور می اندازيم :

شيراز

آتـش افروختن در معابر و خانه ها ؛ فالگوش ايستادن ؛ اسپند سوزاندن ؛ نمک گرد سر گرداندن( در موقع اسـفند دود کردن و نمک گردانيدن زنان وردهايی مخصوصی می خواننـد) ؛ صحتن اصلی برگزاری چـهـارشنبه سـوری در شـيـراز صحن بقـعه شاه چـراغ است . در آنجا نيز تـوپ کهنه ای اسـت که مانند « توپ مرواريد تهران » ( توپی كه در زمان سلسله ی قاجاريه بوده و دخترانی كه بختشان باز نمی شد گرد آن جمع می شدند . ) زنان از آن حاجت می خواهند.

اصفهان

آتش افروختن در معابر ؛ کوزه شکستن ؛ فالگوش ايستادن ؛ گره گشائی متداول بوده است.


مشهد

گره گشائی ؛ آتش افروختن ؛ کوزه شکستن ؛ علاوه بر آن در هر خانه يکی دو تير تفنگ می انداختند.

زنجان

آتش افروختن ؛ فالگوش ايستادن ؛ و کوزه شکستن متداول بوده است. در مراسم کوزه شکستن در زنجان، پولی با آب در کوزه می اندازند و از بام به زير می افکنند.

ديگآر از رسآوم مآردم اين شـهر در چـهارشنـبـه سوری اين که دخترانی را که می خواهند زودتر شوهر بدهـند بـه آب انـبـار مـی بـرنـد و هـفـت گره بر جـامـه ايشان می زنند و پسران نابالغ بايد اين گره ها را بگشايند.

تبريز

آجـيـل و مـيوه خشک از ضروريات است ؛ ديگر اينکه در اين شب مردم از بام خانه ها بر سر عابرين آب می ريزند .

اروميه

شب جهارشنبه سوری بر بام خانه ها می روند و کجاوه ای را که زينت کرده و آرايش داده با طناب از بام به سطح خانه فرود می آورند و می گويند : « بکش که حق مرادت را بدهد . » ، کسی که در خانه است مكلف است که در آن کجاوه شيرنی و آجيل بريزد وپس از آنکه در آن چيزی ريختند آن را بالا کشيده و به بام خانه می روند .

« حاجی » هم در آخر ،‌ كه روی از خاكستر سياه كرده بود ،‌ می رفت و می رفت ، شايد ارمغانی ديگر آورد . ...

بلور نشين ، يادگار آتش

<>

دلفريبا ، ز شيدايی رقصش

<>

<>

ای كاش می شكست ، هر چه بود ، تنگ

<>

هم مسيرمان می شد ، بی دغدغه ی قطره ای آبش